خرید بک لینک

| شهاب نبوی | زمستان بود و هوا هنوز تاریک که تلفن خانه زنگ خورد. مامان و بابا برای عیادت از عزیزجون رفته بودند دهات. من و علی برادر کوچکترم تنها بودیم. همان طور که توی خواب و بیداری بودم، چند تا مشت و لگد نثار علی کردم که برود و تلفن را جواب بدهد. علی همان طور که غرغر می کرد، به سمت تلفن رفت. تا گفت: «الو.» چند ثانیه ساکت ماند و یهو زد زیر گریه و گفت: «نه، نمی خوام.» فهمیدم مامان مثل هرروز صبح زنگ زده بیدارش کند تا مدرسه اش دیر نشود. علی هم گریه می کند که مدرسه نرود. شاکی شدم. دنبالش کردم و گفتم: «مرتیکه ما هیجده سال درس خوندیم، یه روز کسی مارو بیدار نکرد. الان زنگ زده با ناز بیدارت کرده، می زنی زیر گریه؟ مگه می خوای بری شکار کرگدن کره خر؟» علی گوشه اتاق کز کرده بود و هیچی نمی گفت. ضربه اول را که با کف دست توی فرق سرش زدم، سرش را بالا آورد، یک نگاه مظلومانه کرد و باز به گریه اش ادامه داد. دیدم ضربه اول کاری نبود و قانعش نکرد که برود مدرسه؛ ضربه دوم را با کف پا گذاشتم توی سرش و گفتم: «علی این قدر فیلم بازی نکن. هیچ کس توی خاندان ما اندازه تو دچار گسستگی تحتانی نبوده. واقعا تو نوبری دیگه.» ضربه سومم پس گردنی بود. خیلی هم چسبید و پس کله کچلش را کاملا قرمز کرد. یهو شدت گریه اش شدیدتر شد و به هق هق رسید. دیدم این گسسته تر از این صحبت هاست که با دوتا لگد و پس گردنی راهی مدرسه شود. رفتم کمربندم آوردم و افتادم به جانش. من می زدم، علی هم هیچی نمی گفت و فقط بیشتر گریه می کرد. آخر دید ول کن نیستم؛ با همان بغض و گریه گفت: «سرتو بیار جلو یه چیزی بهت بگم.» رفتم جلو، گفت: «تو ناموسا هیجده سال درس خوندی؟» گفتم: «آره، مگه شک داری؟» گفت: ...

اخبار پیشنهادی:

برچسب: نویسنده: کاوه محمدزادگان تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 4:02

صفحه بندی