خرید بک لینک

سوشیانس شجاعی فرد طنزنویس [email protected]
بالاخره ماشینم را پارکینگ پردیس چارسو پارک می کنم و دزدگیرش را می زنم و رنگ پارکینگ و شماره ستونی که ماشینم را پارک کرده ام را حفظ می کنم و دکمه آسانسور را می زنم. من هم مثل شما نمی دانم وقتی می خواهم دکمه آسانسور را بزنم باید بالایی را بزنم که یعنی می خواهم بالا بروم یا پایینی را بزنم که یعنی آسانسور بیاید پایین! این قطعا شکل مدرن همان سوال باستانی مرغ و تخم مرغ است! پشت سرم یک گله آدم جمع شده! انگاری اکران افتتاحیه فیلم بخصوصی است. شاید فکر کنید آدم ها را نباید با گله جمع ببندم! ولی وقتی آسانسور آمد و همه آنها عین گله مرا کنار زدند و رفتند داخل آسانسور، فهمیدم همان گله هستند! منتظر آسانسور بعدی می شوم! بعدی می آید و عجبا که خالی است! داخل می شوم و دکمه طبقه ششم را می زنم که ناگهان صدای خانومی می آید که صبر کن، صبر کن، دیرم شده! دستم را جلوی چشمی می آورم و جلوی بسته شدن در را می گیرم که ... عجبا! عجبا! ترانه علیدوستی و من داخل آسانسور! در که بسته می شود یکهو صدای جیغ ترانه بالا می رود! می گرخم که چطوری فهمید من به چی فکر می کنم! داد زد می ترسم می ترسم... طبقه 6 رو بزن! می ترسم! من دوباره دکمه 6 رو زدم، گفتم خانوم علیدوستی؟! خوبید؟! من خیلی شما رو دوست دارم! ترانه که بعد از بسته شدن در آسانسور چشم هایش را بسته بود و جیغ و داد می کرد یک چشمش را باز می کند و کجکی نگاه به من می اندازد! اصلا با این وضع مظلومانه و اون نگاه یک چشمی کج، دلم واسش رفت! آسانسور آرام بالا می رود که یکهو وسط طبقه گیر می کند! ترانه آن یکی چشمش را هم باز می کند، صورت مضطرب مرا می بیند و ...

اخبار پیشنهادی:

برچسب: کلاستروفوبیا,نگاه,چشمی,کجکی, نویسنده: کاوه محمدزادگان تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 8:03

صفحه بندی